ململ مهتاب

من ملیشا 25 سالمه این جا مینویسم از دنیای کوچیکی که توش زندگی می کنم...

ج ر ا ت......

دیشب مشغول خوندن بلاگ قشنگ یک نویسنده بودم که اصلا من و با خودش به یه عالم دیگه برده بود و داشتم با شازده در موردش حرف می زدم حرف قشنگی زد که امروز باعث شد من بعد از مدتها دلم بخواد اینجا بنویسم ...اون حرف این بود که من داشتم بهش می گفتم نوشتن حس عجیبیه و داشتیم از قبلا ها هم حرف میزدیم که عادتی داشتیم تو wordsبنویسیم واسه دل خودمون و یا شاید یه دفتر خاطرات کوچیک!!! و اون موقع بلاگ یا چیزی در میون نبود...همون بحث بود که چقدر خوبه ادمهایی که عادت به نوشتن دارن و همیشه اینجوری خودشون و خالی می کنن که گفت نوشتن فقط یه عادت یا یه ذوق نمی خواد نوشتن جرات می خواد ....این جرات و می خواد که وقتی از اون لحظه گذشتی و فرداش شد و برگشتی به چیزایی که نوشتی ازشون فرار نکنی یا از خودت تعجب نکنی واسه نوشتن اون چیزا...هر چی بیشتر به حرف شازده فکر می کنم و یا این جمله اش به یادم می اد که من جرات نوشتن و ندارم! قضیه واسم جالب تر میشه...واقعا چند درصد از ما ادما جرات این و داریم که اونقدر با خودمون صادق باشیم که بتونیم همه حسهامون و بدون سانسور با اینور و اونور کردن حتی فقط واسه دل خودمون بنویسیم؟؟؟؟

نمیدونم این روزا حس های عجیب و غریبی از سرم رد می شه و زیاد سعی می کنم که از گذشته هام درس بگیرم و اشتبا هات قدیم و تکرار نکنم...

 

نویسنده : ملیشا : ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

....

- خداوندا خدایا چقدر این خاله سوسکه بیوفایه...

: مادرم زینب خاتون گیس داره قد کمون! از کمون بلندتره از شبق مشکی تره....به کس کسونم نمیده به همه کسونم نمیده! به راه دورم نمیده به مرد کورم نمیده...

-به کی میده ؟

:به کسی میده که کس باشه قبای تنش اطلس باشه

-به مرد رمال نمی ده ؟

:نه نمیده

-به شیخ و ملا نمیده؟

: نه نمیده

-به مرد عطار نمیده؟

:نه نمیده

-ای بابا وقتی یارو دخترش و به ملا نمی ده به خر بده؟؟

* به من میده!!

: سرکار عالی کی باشن؟؟

*عاشقم عاشق بی دلم من!!

:دلت کجاست؟

*فنا شد. فنا ی اون چشا شد

:کدون چشم ؟

*همون چشم که خواب وبرده

:کدوم خواب؟

*خوابی که ازم فرار کرد..

:کجا رفت؟

*تو باغچه

:باغچه کجاست؟

*تو باغه

:کدوم باغ؟

*باغی که تو شهر رویاست

:رویا کجاست ؟

*تو خوابه

:کدوم خواب؟

*همون خوابی که از چشم رفت

:کدوم چشم؟

*همون چشم که غرق ابه...

به یاد البوم شهر قصه شاهکار بیزن مفید

نویسنده : ملیشا : ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : ملیشا : ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

میمون بازی

منم مثل میمون می خوام از بقیه تقلید کنم و واسه بعضی از نوشته ها رمز عبور بذاارم چون حس می کنم اون موقع خیلی راحت تر می نویسم....

نویسنده : ملیشا : ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

هستیم...

خیلى وقت نیومدم اینجا بنویسم نه اینکه نبودم اتفاقا بودم و همه بلاگ ها رو هم دنبال میکردم ولى حس میکردم حرفی واسه زدن اینجا ندارم
این مدت کلى اتفاقهای ریز و درشت افتاد که خیلى از اونا نوشتن نمى خواد ولى در کلى الان سوژه خاصى ندارم که دلگیر باشم
ولى خوب خیلى گیجم باید هر طور شده یه جایی و پیدا کنم که برم و دوباره درس بخونم دیگه نمیشه بازم به خانواده وعده الکى داد از طرفى از تنها بودن هم خسته شدم و فکر ۲ سال دیگه همین شرایط و داشتن میترسونتم دوست داشتم میتونستم یه چیزهایى و عوض کنم ولى نمیدونم الان موقع عوض کردنش هس یا نه
وجودش این مدت بعد از مدتهای  طولانى آرومم کرد و وقتى که حس میکنم پیشمه حس میکنم آرامش دارم تا حالا هیچوقت با وجودش احساس امنیت نداشتم ولى این بار همه چیز متفاوت بود....
زندگى با اینکه آروم درِ میگذره ولى هنوز پیچیده گى خودش و واسه من دارهِ ولى روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که مثل روزایی که بلاگ هاى قبلى رو نوشتم نیستم و هنوز که جمله های خودمو مى خونم تمام پشتم میلرزه
نویسنده : ملیشا : ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

همین جوری....

از بار اخری که نوشتم اینجا کلی چیزای جور واجور اتفاق افتاده که وضغیت من و به طور کل عوض کرده ...

دیروز از دیار قطب برگشتم سفر خوبی بود با اینکه هیچ کار خاصی نکردم ولی همین که همه فامیل و بعد از ٣ سال دوباره دیدم و همه دور هم جمع شده بودن خودش کلی حس های خوب برام داشت...

شازده اینجاست و مثل اینکه جریانهای من و شازده ادامه دارد ....دوست ندارم خیلی در جزئیات برم ولی به هر حال هیچ کار خدا بی دلیل نیست و واقعا حکمتی هست ....

خیلی خوابم میاد و دوباره واسه این سفر طول و دراز همه ساعتهای خوابم ریخته به هم...

نویسنده : ملیشا : ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

دلگیرم از این شهر سرد...این کوچه های بی عبور

دلم واسه این دختر بیچاره هم میسوزه....نمیدونم باید چیکار کنم نمیدونم اصلا به من ربطی داره یا نه...

حس می کنم خیلی مفت باخت حس می کنم بازی رو که حتی شروع نکرد و باخت نمی دونم چرا الان اصلا حس نمی کنم اون گروه دشمن بوده و اون بوده که می خواسته جای من و پر کنه با اینکه من و در کنارش دیده بود....

دلم می سوزه براش....

کی با یه جمله مثل  من میتونه ارومت کنه اون لحظه های اخرم از رفتن پشیمونت کنه...

اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره....

این اهنگ شادمهر دیوونه کننده است ....

نویسنده : ملیشا : ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

زندگی شاید همین باشد یک فریب کوچک و ساده ان هم از دست عزیزی که.....

امروز حالم خرابه دیگه می خوام همه چیز و تموم کنم می خوام بهش بگم با اینکه هنوز دوست دارم ولی میدونم لیاقت دوست داشتن من و نداری میدونم دیگه حتی بر گشتن هم چیزی و درست نمی کنه همه چیز خراب شده و من دارم خودمو اذیت می کنم و ذجر می دم و شاید ته دلم فکر می کنم اون هنوز منو انتخاب می کنه اون هنوز منم که براش ارزش دارم ولی الان میدونم اون دیگه این مرحله رو رد کرده و خیلی وقته دیگه منی براش مهم نیستم و دیگه حتی خوشحالیم هم ارزشی براش نداره

ازت میگذرم نه واسه اینکه میدونم جای دیگه ای دارم که بهش پناه ببرم نه!! واسه اینکه می دونم در اغوش تو دیگه هیچ وقت جا ندارم من ازت رد می شم تا راحت تر بتونی از نو بسازی و ادامه بدی باز هم خودخواهی تو یه قربونی دیگه گرفت....

روز تولدمه ولی ارزو می کردم هیچ وقت به این دنیا نمی اومدم که بخوام دنیا رو با این کثافت ببینم ولی خب چاره ای نیست....

شازده با دلی شکسته تو رو می خوام به گذشته هام بسپرم ولی همیشه صدای گریه های اخرت تو گوشم می مونه شاید چون می خوام فکر کنم تو هم در این عشق سهمی داشتی....

اشکات و پای اشک تمساح نمی نویسم و دوست دارم فکر کنم که تو هم مثل من افسوس از دست دادن من و می خوری ....

سال دیگه باز میام تو این وبلاگ اگر زنده باشم و مطمئنم اون مو قع همه چیز فرق کرده...

این دفعه می خوام محکم باشم با اینکه تا حالا نتونستم جلو خودمو بگیرم من دوست داشتم شاید عاشقت بودم نمی دونم ولی باید فراموشت کنم چون هیچ وقت دوست داشتن یک طرفه رو دوست نداشتم... 

امروز واسه بار اخرین بار باهات حرف میزنم و روز تولدم پاک ترین احساسمو فدای وجود بی ارزشت میکنم که جز دروغ و خیانت هدیه ای واسم تو این روز نذاشتی....

نویسنده : ملیشا : ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم